قصیده آهو
کشیدم روی کاغذ با قلم موی سیاه،آهو
نمی دانم چرا شد افتاد بعد از آن به راه ،آهو
نفهمیدم چرا آن سوتر از من ناگهان بر گشت
خرامان کرد بر من با قلم مویم نگاه ،آهو
کجا زیباتر از آهوست ماه ، آهوست زیباتر
وگر نه پنجه می افکند شب ها سوی ماه ،آهو
اگر آهونصیبی دارد از هو، این از آنجا نیست
که حتما میرود گاهی به سوی خانقاه،آهو
چنان که گاو در دوران سابق گاو بود اری
به آهو نیز می گفتند در دوران شاه ، آهو
ولی امروز از بس دود ودم در شهر تهران هست
که گاهی می شود از دور با بز اشتباه آهو
اگر بینی که نابینا همان آهوست ،ساکت باش!
وگر نه می رود از هول می افتد به چاه ، آهو
تمام آهوان را آدمی یک روز خواهد خورد
ولی هرگز نخواهد خورد چیزی جز گیاه ، آهو
نمی داند هزار افسون! یک صیاد آدم نیست
و می افتد به دامش با همین یک اشتباه، آهو
اگر شد می گذارد بر سر آهو، کلاه، آدم
ولی کی می گذارد بر سر آدم کلاه، آهو!؟
کره از آب حاصل کردن از اطوار آدم هاست
کجا مانند آدم هاست آب زیر کاه، آهو؟!
به نام زنگی ورومی اسیر رنگ شد آدم
رها در دشت ها اما، سپید آهو ،سیاه،آهو
دلم می سوزد از این قدر سرگردانی ات در دشت
چرا مانند مردم نیستی غرق رفاه، آهو؟!
من این افسانه را از خود در آوردم، در این مورد
مقصر بنده ام ، یعنی که باشد بی گناه، آهو
شب مرگش شبیه قو-همان قویی که زیبا مرد
خودش را میرساند بر لب آب یک پرتگاه،آهو
و پایش می خورد لیز وتو می بینی که آه......آهو
ولی آواز مرگی را نمی خواند کسی امروز
از آن بالا بیفتد بر زمین گر یک سپاه،آهو
من از تصدیع شعرم قبل از آهو عذر می خواهم
به امیدی که باشد بعد از اینها عذر خواه،آهو
به بیت مقطع آمد شعر و دیگر قافیه تنگ است
که دارد می کند این بیت راهم افتضاح،آهو
اگر آهو بداند گریه ما را در آورده است
به ریش شاعران شاید بخندد قاه قاه آهو!